دوستی داشتم که می گفت:
«ریده ام به تمامی افتضاح هایی که می خواهم بار بیاورم امسال.
خرم که از پل بگذرد، دیگر به کفشم که چه عرض کنم، به هیچ جایم نیست افتضاحی.
دلم بند نیست؟ بند نیستم کلاً. بند. بساط. عید آمد و زد به هم بساطم را بر بندم رید
حالا هم نکند باید بنشینم گل و بلبل بخوانم که تشریف گندش را آورده؟
همه تان یکی یکی اگر صف بکشید و هل ندهید، شاید جا شوید.
می خواستم ناخن هایم را مانیکور کنم امروز. فرنچ مانیکور. (ای جان!) به همان مشکلی رسیدم که از بچگی با دست هایم داشتم. دست چپم را باید قوی تر از این ها کنم. در واقع قوی تر می پندارمش همیشه و سرم هم همیشه می خورد به سنگ و باز هم به روی خودم نمی آورم.
من اصلاً از آن دخترهایی که می خواهند دخترانگی شان به طرز تابلوئی نفی کنند تا نشان بدهند چه قدر متال و باحالند نیستم. یعنی تا حالا هم کور خوانده اید اگر پنداشته اید این را. بعضی وقتا جالب است که می بینم این جور آدم ها که خودشان هم هیچ ارزشی برای صفاتی که "زنانه" نام گرفته قائل نیستند آن قدر دم از حقوق زنان و فمینیسم و گه و کشک و دوغ می زنند که گویا می خواهم بالا بیاورم.
داشتن بساط با جنس مخالف همان قدر جالب است که با جنس موافق. بچه دار شدن این وسط کمی بودار است شاید.
خیلی هم ننر است نوشتن از بهار و لوس تر از آن این است که بگویند به کفشمان است که عید آمده و حس خاصی هم نداریم.
. کلاً. خیلی. چیزها. به. نظرم. خنک. می رسند.
البته کلاً من با لیبل گذاری حال نمی کنم هیچ وقت. این را گفتم یک وقت فکر نکنید مثلاً خیلی موافقم با دسته بندی صفات به دو دسته ی "زنانه" و "مردانه" یا این که خیلی پذیرفته ام خیلی چیز ها را.
اصلاً نپذیرفتن انگار به طرز درِپیتی مد شده.
حالم از تمامی زندگی به هم می خورد. از ابتدا تا به این جا.
وقتی سال تحویل می شود و تو نتوانسته ای بپری بغلش و ماچش کنی، دیگر به چه دل خوش کرده ای؟
وقتی اصلاً تحویل سال هم به درک، نیست که همین طوری بدون مناسبت بپری بغلش ماچش کنی چه؟ دیگر به چه امید مانَد؟ به درک همه ی دلخوشی های مایوس کننده ی دیگر.»
و دوست من بعد از گفتن تمامی این ها دست هایش را کرد توی جیبش و شانه هایش را کمی آورد بالا تا در خودش گم شود و بعد هم راهش را کشید و رفت. دیگر ندیدمش بعد از آن.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.deliriumpage.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/16
وقتی که سال از نو می شود و تو می بینی که آغوش ِ تنهاییت هنوز تنهاست یعنی ؛ "از عمر شبی گذشت و تو بی خبری"
اما اگر دیدی آنقدر دست دست کرده ای که آغوشش رو به دیگری سپرده من هم همصدایت می گویم که ؛ "ریدی"
سال نویی پیروز باشی
کاش میشُد کمی همه چیز را نادیده بگیریم!
دوستِ من!
دوستتم عالمي داره ها! بخواد يا نخواد اما از همون دختراس.
سلام عزيزم!!!!!!!!!!!!!
چند وقت بود اينجا نيومده بودم و نخونده بودم هذيون هاي اين همه دوست داشتني تو! دلم كلي تنگيده بود!
من مرده ی اون خط آخر پاراگراف آخریم...دلخوشی های ت خ ...همونا..
من خیلی احمقانه می گم که به نظر ام هم چین دوستی وجود نداره. به طرز بدی وجود نداره. به طرز تابلویی وجود نداره. همهی زندگی محصول تخم مرغ تلاونگ شده این روزا به جز یه بخشیش. واه اون یه بخش خود ام آرزوهای خوب می کن ام واسه باقی بخش هاش هم طلب صبر. واسه تو اما هیچی. برو به درک اصلن اگه دلت خواست همچین چیزی ولی اگرم نخواستی خودت بشین واسه خودت آروز مارزو کن چون مال من اگه قرار بود جواب بده مابقیش تا حالا داده بود.
عرض عشق و علاقه.
و اصلا به درك كه به درك كه سال تحويل بيايد و تحويل كسي نگيري ... و اصلا به درك كه به درك كه به درك كه درك لازم داريم ... و به درك كه به درك كه به درك كه به درك كه به درك كه به درك كه به درك كه به درك كه به درك ... تو درك ميبينمت دختر ... به درك ...
آدمها وقتی که میخواهند داستانی را روایت کنند، راههای مختلفی دارند. راه سرراستاش این است که از «راوی اولشخص» استفاده کنند و داستانشان را «مونولوگوار» و با «من» بنویسند: «من اصلا از آن آدمهایی نیستم که...». یک راه دیگرش، این است که راوی را «سومشخص» انتخاب کنند و داستانشان را «با فاصله» و با «او» بنویسند: «او اصلا از آن آدمهایی نیست که...». اینجوری البته میشود از قضاوتهای احتمالی هم فرار کرد و همه چیز را گردن همان «او» انداخت: «خودم که نیستم، فقط دارم حرفهای "او" را نقل میکنم».
این وسط اما هستند نابغههایی مثل تو، که با شیطنتی تیزهوشانه، نوشتهشان را با دو راوی، در واقع با دو تا راوی «اولشخص» مینویسند. اولی: نویسندهای که راوی دوم رو معرفی میکند، و دومی: اولشخصی که دیگر خود نویسنده نیست و انگار سومشخص باشد!
این نابغههای مثل تو، به همین سادگی، هم از نگاههای پرسشگر و کنجکاو خوانندههای ناشی -که در هر نوشته فقط به دنبال کشف نویسنده هستند- فرار میکنند، و هم خودشان را به زحمت نوشتن با راوی خشک و با فاصلهی «سومشخص» نمیاندازند!...
بعله! اینجوریهاست هذیانگوی عزیز! کار شما درست است!
ترمز بابا
سرم گیج رفت دختر
بله خوب! گاهی تنها کاری که باید کرد اینکه که تو هم دستاتُ فرو کنی توی جیبت و با دوستت بری!
هی مدوسااااااااااااااااآ، مدتیه حضورم رو تو بلاگت حاضر نکرده بودم. کلی دلم برات تنگ شده ها. شما بس که بیزی هستی دیگه وقت برای رفقای قدیمی نداری! (میدونم کامنتم هیچ ربطی به پستت نداشت :دی )
ای شانزدهم هفده شو ... ای شانزدهم هفده شو ...
نه ... جلو خودتو بگير ... ننويس ... چرا به حرف اينو اوون گوش ميدي ... تو از خودت اراده نداري ... به كفشت ... ننويسش ... ننويس
عليك سلام!


مدوسا دقت کردی اسم این وبلاگ چقد به مطالبش میاد؟
توسط: ارنستو | 6 فروردین 1387 10:54 قֽظֽ