سرم داره می تِرکه. داره می تِرکه. داره می تِرکه. نه که فقط بترکه. داره منفجر می شه. یه جور عجیب. یه جور بد. شاید دارم تاوان پس می دم. تاوان چی؟ نمی دونم. شاید دلم می خواد محکوم کنم خودمو. یه جور بد. نمی دونم. قرص آرام بخش می خورم. یکی...دوتا...سه تا...چهارتا!
با چهارمی زیاد آب نخوردم. دلم درد می گیره. حالم بد می شه. می خوام بالا بیارم. نمی خوام این طوری بشه. حالا انگار مونده تو گلوم. ناگار پایینم نمی ره. نه که نمی ره. من که سگ جون تر از این حرفام. حالا چهار تا قرص که چیزی نیست. گور بابای همه قرصا...اصن اُوِردوز کنم بهتره تا این نکبتی از سر و کولم بالا بره و بره توی سرم خونه کنه و شروع کنه به مشت زدن. مشت و مشت و مشت و لگد حتی. به ناکجا آباد کله م لگد می زنه همون طوری که به ناکجا آباد مردای پست فطرت لگد می زنی آخ و اوخشون حالمو می گیره...منم دل خوشی ندارم. شاید دیگه نباید به ناکجاآباد کسی لگد زد. بررسیش می کنم. شایدم نه.
چرا همه می خوابن؟ خاک بر سر این خواب...بی موقع می یاد بی موقع می ره. الان دلم میخواست تاریک...باشه همه جا...ساکت...بشینم یه گوشه. تکیه کنم به دیوار. تکیه ی خوب. که کمرم صاف بشه و حس خوبی بهم دست بده. زانو هامو بغل کنم. تو بشینی کنارم. یا روبه روم. توی تاریکی فقط حست کنم. اما نگاهت نکنم. بهم بگی:«چته عزیزم؟» اون وقت من...اون وقت منِ پدرسوخته شروع کنم به فوران مثل یه آتش فشان یا هرچی...و اون وقت راحت شم. گریه کنم. اشک ها در بیان. اشک های شورِ گرم. بیان پایین و من هق هق بزنم زیر گریه. اونم یه گریه ی با صدا. با صدا. با صدا! و از صدای گریه م، خودم هم خنده م بگیره و تو هم خنده ت بگیره و اگه هر خر دیگه ای هم دزدکی داره گوش می کنه، خنده ش بگیره و لو بره و از پشت پرده بیرونش بیاریم و با تفنگ بزنیم داغونش کنیم و مغزشو بپاشونیم روی دیوار(تو رو خدا بذار من این کارو بکنم!) و با چاقو تیکه تیکه ش کنیم و بعد هم کبابش کنیم و بخوریم.
بعد هم بغلم کن خب! من ناسلامتی دارم گریه می کنم. مگه می شه بغلم نکنی وقتی این قدر عصبی و غم ناکم؟ محزون...مغموم..کره خر!
اس ام اس ها نمی رسن چرا؟ بسوزه پدر مخابرات. با این وضعیت. عجب وضعیتی. وضعیت! اَه. خب که چی؟ عقده ای.
دلم می خواد یکی جلوم گریه کنه. زار زار. زیادِ زیاد. اصلاً حس سادیستیکم ارضا نمی شه بلکه فقط می خوام خلوص و پاکی یه آدم رو با چشم هام ببینمو کاملاً حس کنم. و اون آدم هی اشک بریزه و اشک بریزه و من هی نگاش کنم فقط. حتی لازم نباشه حرفی بزنم. بعدش برم بغلش کنم و سرشو بذارم روی شونه ام بگم:«هر چقدر دوست داری گریه کن گلم!» و اون حالا رودرواسی کنه یه کم. نمی میره که! زیادم لباسمو خیس نکنه. تازه اون موقع معلوم نیست خیسی لباسم از اشک چشمشه یا آب دماغش. بالاخره مف آدم راه می افته موقع آبغوره گرفتن. دست من که نیست!
مُف! تُف! هه!
گه بگیرن مخابراتو. ر**م به هیکلشون رسماً!
اَه پشیمون شدم. اصلاً رودرواسی نکنه طرف و تا صبح برام گریه کنه. یه جوری که شونه هاشم بلرزن. منم احساس قدرت کنم از این که محکم توی بغلم نگهش داشتم و دارم خیر سرم دلداریش می دم.
من بی جنبه ام؟ من موقعیت نشناسم؟ من آدم عوضی ای هستم؟ به کفشم. همینه که هست.
می دونم حتماً احمقای زیادی قبل از من کشف کردن ترکیب سکوت و تاریکی و سرما، یه حس عجیب و خوبی داره و فضای خاصی ایجاد می کنه که خیلی می تونه الهام بخش باشه حتی. اما به هر حال منم فهمیدم اینو و خیلی وقته فهمیدم اما دلم نمی خواست در موردش صحبت کنم.
آرام بخش هاشونم آخه اثر نمی کنه.
باید با مشت بکوبم توی شیشه ی پنجره. یه جوری که جر بخوره دستم. عمودی. عمیق. دراز. خون هم بیاد. و بعدش هم بمیرم یا نه فرقی نداره. اما...شیشه ای که دست رو بِبُره...
و دیگر هیچ!
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.deliriumpage.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14
ریز ریز دانه دانه اشک اشک جمع می شود به گلو ... به یک تلنگر می ریزی می پاشی می چکی
قطره قطره
هق هق
عزیز ِ من زهرا بیا به آغوشم
آرامتر جانم اين همه سرعت براي قلب و غيره ذلك آدمي ضرر داره
آرام باش و اميدوار
لباست اگه تا ته و سرش خیس شد بدون هنوز تفت نکرده بیرون ... هنوز تو دهنشی
خودش آدمو می سوزونه.خودش خاموش می کنه.خودش می گریونه.خودش اشکاتو پاک می کنه.هم خودش تو کار خودش مونده هم من تو کار خودش که همش زیر سر خودشه...
خودش آدمو می سوزونه.خودش خاموش می کنه.خودش گریتو در میاره.خودش اشکاتو پاک می کنه .خودش تو کار خودش مونده منم تو کار خودش که همش زیر سر خودشه...
عزیزم عالی! محشر! خیلی حال کردم با این حس و حالی که مخصوص توئه... خیلی جاهاشو دوست داشتم انقدر که نمی تونم بگم کجاها.... دیگه اینکه خیلی دوسش داشتم دیگه!


رسیده ها رو دوست ندارم، سواره ها رو دوست ندارم. خوشا به حال نارسیده ها، پیاده ها که همیشه در حال رفتن اند.
به آشفتگی شما حسودیم شد. من رو ببخش دوست من.
توسط: در آستان بلوغ | 22 اسفند 1386 11:24 قֽظֽ