هذيان گويي
« دوازدهم | صفحه اصلی | چهاردهم »
سيزدهم

شما...شما...همان ها که نمی فهمید حرف آدم را و وقتی که می خواهد مسئله ای را برایتان تفهیم کند که اتفاقاً در موردش اشتباه هم کرده اید و چه بسا نامردی، خودتان را می زنید به آن راه و نمی دانم وانمود می کنید که برایتان اهمیتی ندارد یا واقعاً به کفشتان است. این همه سوءتفاهم! شما مشکل دارید یا من؟ حرف زدن مگر اصلاً می تواند سخت باشد برای من؟ امیدوارم زودتر دور شوید از جلوی چشم هایم همه تان که این قدر آزار می دهید آدم را و مثل خوره می افتید به جانم و بودن با شما چیزی ندارد برایم جزدردی بس عظیم در سینه و اعصابی خورد و دست هایی لرزان و چه بسا چشم هایی خیس و اشک بار و شما هیچ گاه نفهمیدید، نمی فهمید و نخواهید فهمید که این خیسی یا گودی چشم از چیست و من به خودیِ خود ترجیح می دهم بمیرم اما شما اشک هایم را نبینید. خیلی آزار دهنده است بودن با شما، هل می دهید آدم را چنان که می خواهید نیمه جانی را که در بدن دارم نیز بیرون بکشید. از این همه ویرانگری شخصیت، چه نصیبتان شده ای بدبخت های ابلهی که تا نوک دماغتان را هم به زور می بینید؟ دست های کثیف و متعفنتان را بردارید از جای جای زخم های من. بگذارید خاکتان کنم باآن همه امید بیجا به این که شاید یک روز، در جایی، وقت مناسبی بیاید و شماها کمی، فقط کمی اندیشه کنید و حالم را بفهمید. شما احمق هایی بیش نیستید. تف به روی همه تان. اَن به قبرتان.


هر روز. هر روز. هر روز. از تکرار مکررات. از خستگی ها. از میل به پایان انتظار. از بی پناهی. از گذار. از بوی تو بر موی من. تکرار نمی شوی. تکرار نمی شوی. تکرار نمی شوی. بی زلف و بی آرام . انگار معلق باشم. Floating, floating, floating
در تو. با تو. برای تو. همه چشم. همه دل. چه بی صدا. غرق گناه. عذر گناه. آفتاب. گرما. قار و قار و قار کلاغ ها که دیگر گورشان را گم نمی کنند و هر جا، که باشیم، می کاوند ما را.
توپ. کاغذ رنگی.

هق هق گریه. چه آرزویی. چه دست نیافتنی. اشک بی صدا. نگاهم خشکیده و حالم بس پریشان است و من می خواهم درد را تمام کنم....


تو می خواهی درد را تمام کنی...


تمام.

ویران می کنی. می کشی. آتش به جان...سینه مالامال اندوهی فراوان!

ببار...خاموشم کن.

این منم تیر شهابی روشن و شب سوز...سرورم خورشید....خورشید جهان افروز...بر سپاه تیرگی پیروز!

دیگر بس است...

داشتن تو مرا بس!

توسط هذيان گو در 16 اسفند 1386 8:52 قֽظֽ |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.deliriumpage.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/13

نظرات

نگران مي شه آدم. چه طوري؟

بی قراری ِ تو یعنی بهار ِ در راه ...

Floating, floating, floating
there were "leo de riva"
tora bovad the "viva"

دلم خواست داد بزند:کجایی کافی ترینم...

وقتي که تو، تو نيستي و فکر مي کني که خودتي....

قشنگ بود.

عزیز جانم محشر بود....
تقابل و همزمانی این دو حس....
غرق گناه، عذر گناه، آفتاب...آفتاب

به چي داري فکر مي کني اين روزا؟

بلايي که نياري سر خودت!

به قول خودت :باور نمی کنم خودتی

به قول خودت :باور نمی کنم خودتی

به قول خودت :باور نمی کنم خودتی

چرخ بازيگر ازين بازيچه ها بسيار دارد...

برای فریاد زدن نفسم در گلوگاه فرو مانده بر نمی آید به عطش گفتن که؛
...

(یادم نیست)

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.