هذيان گويي
« دهم | صفحه اصلی | دوازدهم »
يازدهم

چرا مثلاً خیلی وقت ها یک حس بی اهمیت و کوچک، یک دل تنگی عجیب و غریب می تواند تمام خوشی دلت را نابود کند؟ مثل این که واقعاً خاطرات تلخ ناپایدار تر هستند. گرچه فکر می کنی این ها همه تلقین هایی بیش نیستند و انسان ذاتاً موجودی خودآزار است و غم و درد را شیرین می یابد، پس به یادآوری خاطرات تلخش می پردازد و حرف هایی از این دست که « شادی ها زود گذرند» را می زند تا خودش را توجیه کند. به هر حال دلش نمی خواهد باور کند خودآزاری اش را! طفلکی انسان!

اما به هر حال آن شوری را که در چشم هایت حس کردی و برقی را که در نگاه او دیدی، نمی توانی به این سادگی ها از یاد ببری. مثل زندگی بود. خود زندگی بود اصلاً! چه کرد دقیقاً با تو؟ اصلاً می فهمی تمام این ها را؟

پارک...هوایی که رفته رفته رو به اعتدال نسبی می رود با گرمایی فزاینده و کماکان قارقار کلاغ هایی سردرگم و خنکی «یکهویی»ـِ هوا وقتی که خورشید دارد غروب می کند و کم کم تاریک می شود آسمان!ِ دل پذیر! صمیمی! مثل حس بودنش!

درونت را چیزی بس غریب فرا می گیرد. ایمان به حسی فراتر...فراتر...فراتر از بودن؟ این مال کریستین بوبن بود! ربطی هم ندارد! (چرا انصافاً ربط داشت!)
به هر حال مثل یک ریشه ی محکم...یعنی در واقع ریشه ای که پیوند خورده باشد با جانت توسط گره ای محکم...یک گره ی سفت و حتی کور! کور؟ هوم م م م م م م باز نشدنش اما باب میل است و چه بسا ارادی. کلاً چیز های دل پذیر وقتی ارادی باشند مسلماً دل پذیر تر می نمایند. به هر حال این که آدم به اختیار خودش بر گزیند چیزی را که شرایط را دوست داشتنی تر می کند خیلی توفیر دارد به این که اجباراً در شرایطی دوست داشتنی قرار بگیرد. انگار طرف مقابل حس می کند مهم است! (در صورت اولی حکماً!)

چه صدای خوبی! چه نگاه عجیب و نافذ و گویایی در عین حال! چه شود! با او...تو! چه ها که نمی شود کرد!

مست می شوی...و باز فرو می ریزی از مستی! مانند آن دختره «اَملی» می ریزی زمین و لامصب عجب تشبیه خوبی داشت!

معلقی. میان آسمان و زمین. میان تاریکی و روشنی. میان صدا و سکوت.

گویا باخته ای. خود را. دل را.

چه ها که نمی شود کرد...


توسط هذيان گو در 6 اسفند 1386 10:17 بֽظֽ |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.deliriumpage.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/11

نظرات

سلام دوست عزیز متن جالبی بود....

چطوری مدوسا؟ همه ی نوشته هام آخرش فقط میشه غر. بعد خب معمولا مخاطب دارند غرها. و من فعلن قصد اینکه مطلب مخاطب خاص دار! تو بلاگ بذارم، ندارم. این بلاگرد هم رید به لینک هام و باعث شد انگیزه م رو برای بلاگنویسی از دست بدم :دی

کاش مست می شدم، همینطورها که گفته ای...کاش می باختم... کاش...

از جا و مكان رستي ... آن جات مبارك باد

salam. khoshhalam. linkidam.

سلام گل بانو.
گره رو میشه با دندون باز کرد... الکی هم به ضرب المثلای احمقانه ای مثل "گره ای که با دست باز نشه رو با دندون باز نمیکنن" فکر نکن!!
راستی ... بله من اسمم... اما اگر میخواستم اسم خودمو به کسی بگم اسم مستعار "دخترک اوریجینال" رو انتخاب نمیکردم. میشه لطفاً دیگه اسممو جایی صدا نکنی عزیز جان؟
می بوسمت. خوش باشی...

برای تنهایی ِ پر جمعیتت آرزوی نیستی کم است
خواب های رنگی ببینی

هی.... ای بابا...

هی.... ای بابا...

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.