١)فرو مي ريزي باز هم انگار! تب کرده اي. هذيان مي گويي. پاک زده به سرت بنده خدا خبر نداري که چه گندي داري بالا مي آوري. خدا را مي خواهي؟ مثل بدبخت ها مي افتي به دست و پايش تا بلکه نيم نگاهي بيندازد به تو. دست محبتي به سرت بکشد و حتي بوسه اي بزند به پيشاني ات. آن وقت... آن وقت... آن وقت ديگر انگار که هيچ نخواهي! بنشيني و بخواهي که باقي زندگي ات را مثل فيلم تماشا کني. از رديف هاي مياني سينما وقتي که خيلي شلوغ نيست و دست مهربان و گرمي هم توي دست هاي تو....که گرمت مي کنند و حتي مي سوزانندت و تو...تو...تو...حتي لکنت زبان بگيري و دلت چين و چين و چين باشد. همه چين چين شکن شکن....بر عکس زلفت که زلفي نيست در کار البته! لب هايت داغ داغ داغ...نفس هايت هم آن وقت ديگر به شماره مي افتد. سرت گيج مي رود. چشم هايت سياهي...نمي ميري که! نبايد بميري...تازه دارد به جاهاي خوب خوبش مي رسد اين فيلم لعنتي. تازه مي خواهي بستني هم بخوري. نوشابه هم باز کني. تازه داري پي به تاريکي سالن سينما مي بري. تازه جايت را راحت کرده اي و از خدايت است دستي بلغزد زير سرت و تو، با آرامشي غريب، تکيه کني بهش. آن قدر داغِ داغِ داغ بشوي يکهو و بعدش هم يک مرتبه سردِ سردِ سرد که از ياد ببري زمان و مکان را....و چيزي جز آن دست ويران کننده برايت تعريف نشده باشد…
2)آن قدر گیجی که هیچ اهمیتی ندارد رقص استکان ها و بشقاب ها و قاشق های کوچک و ظریف طلایی...می شکنی همه شان را به جز قاشق ها و تکه تکه می کنی آن ها را.
برای این که دیگر نگوید تو کسی نبودی که او می خواست و این ها همه از اعماق خیلی عمیق قلبش می آید بیرون پاره ای تکه ای از آن همه خونی که روی زمین ریخته شده تنها شاید چند قطره خون ناب باشد تو که میرا نیستی هستی مگر؟ و تو که چه ساده نگاهت قفل شده انگار با زنجیری طلایی به اندازه ی قاشق ها به پنجره که ببینی و بدانی که کیست و اوست و می آید و با نگاهی که می دراندت و گوشت...گوشت...آواز می خواند توی گوشت و نفس هایش و زمزمه و پنجره ای که شکسته شیشه اش و تو و زنجیر هنوز چشمت را قفل می کند به آن. نمی روی. نمی روی. تو هستی این جا مثل او که شاید چند قطره از این خونها را بخواهد بمالد به بینی ات با انگشت سبابه و پشه...پشه...پشه ای که می خورد از آن خون ها و چاق و چاق و چاق می شود و می ترکد و آن قورباغه ای که آن قدر باد کرد و باد کرد و باد کرد... بوم!
"قورباغه با صدای مهیب ترکید"
قاشق طلایی را برمی داری و هم می زنی خون ها را روی زمین و چند حبه ی نا متقارن قند می تواند چاشنی اش باشد و او که نمی آید و قفل و نگاه و شیشه ی شکسته و دست او...دست او...دست او که شاید انگار می خواسته آخرش بگیرد تو را در بر و تو که نمی توانی کام بگیری و تو که نمی خواهی کام بگیری و تو که دلت دارد می میرد برای یک کام. و کاش او که می داد کام را. که می دهد. که وقتی بیاید تو از پنجره که نگاهت قفل شده به آن با این همه رنگ و قاشق را بر می دارد و خون ها را جمع می کند و می ریزد کف دست تو و یک دستش را پشتت می گذارد و با آن یکی دستش دست تو را می گیرد و می برد به دهانت و خون ها را می ریزد به دهانت و دهانت و لب هایت که چند قطره خون ناب کنارشان نقش بسته و او و او و او که خم می شود روی تو و کنار لب هایش چند قطره خون ناب که می نشیند و زبانش که می آید به میان خون ها و لب هایش که جمع می شوند و خون های دهانت نصف می شوند و نیمی از خون ها را قورت می دهد و کام...کام...کام که می گیرد و خون که قورت می دهد.
و چاق می شود. چاق. تا مثل پشه...می ترکد و خونی که به زمین می ریزد و تو که با قاشق طلایی هم می زنی آن ها را و نگاهی و قفل و زنجیری و شیشه ی شکسته و تو...

