هذيان گويي
پانزدهم

این روز های آخر. خدا خودش به خیر بگذراند. گم شده ای در هراس. تشویش. دلهره. تردید. تردید. دیگر حالت به هم می خورد از این کلمه. چه خواهد شد؟

توسط هذيان گو در 28 اسفند 1386 10:41 قֽظֽ | | نظرات (4) | لینک (0)
چهاردهم

سرم داره می تِرکه. داره می تِرکه. داره می تِرکه. نه که فقط بترکه. داره منفجر می شه. یه جور عجیب. یه جور بد. شاید دارم تاوان پس می دم. تاوان چی؟ نمی دونم. شاید دلم می خواد محکوم کنم خودمو. یه جور بد. نمی دونم. قرص آرام بخش می خورم. یکی...دوتا...سه تا...چهارتا!
با چهارمی زیاد آب نخوردم. دلم درد می گیره. حالم بد می شه. می خوام بالا بیارم. نمی خوام این طوری بشه. حالا انگار مونده تو گلوم. ناگار پایینم نمی ره. نه که نمی ره. من که سگ جون تر از این حرفام. حالا چهار تا قرص که چیزی نیست. گور بابای همه قرصا...اصن اُوِردوز کنم بهتره تا این نکبتی از سر و کولم بالا بره و بره توی سرم خونه کنه و شروع کنه به مشت زدن. مشت و مشت و مشت و لگد حتی. به ناکجا آباد کله م لگد می زنه همون طوری که به ناکجا آباد مردای پست فطرت لگد می زنی آخ و اوخشون حالمو می گیره...منم دل خوشی ندارم. شاید دیگه نباید به ناکجاآباد کسی لگد زد. بررسیش می کنم. شایدم نه.

چرا همه می خوابن؟ خاک بر سر این خواب...بی موقع می یاد بی موقع می ره. الان دلم میخواست تاریک...باشه همه جا...ساکت...بشینم یه گوشه. تکیه کنم به دیوار. تکیه ی خوب. که کمرم صاف بشه و حس خوبی بهم دست بده. زانو هامو بغل کنم. تو بشینی کنارم. یا روبه روم. توی تاریکی فقط حست کنم. اما نگاهت نکنم. بهم بگی:«چته عزیزم؟» اون وقت من...اون وقت منِ پدرسوخته شروع کنم به فوران مثل یه آتش فشان یا هرچی...و اون وقت راحت شم. گریه کنم. اشک ها در بیان. اشک های شورِ گرم. بیان پایین و من هق هق بزنم زیر گریه. اونم یه گریه ی با صدا. با صدا. با صدا! و از صدای گریه م، خودم هم خنده م بگیره و تو هم خنده ت بگیره و اگه هر خر دیگه ای هم دزدکی داره گوش می کنه، خنده ش بگیره و لو بره و از پشت پرده بیرونش بیاریم و با تفنگ بزنیم داغونش کنیم و مغزشو بپاشونیم روی دیوار(تو رو خدا بذار من این کارو بکنم!) و با چاقو تیکه تیکه ش کنیم و بعد هم کبابش کنیم و بخوریم.

بعد هم بغلم کن خب! من ناسلامتی دارم گریه می کنم. مگه می شه بغلم نکنی وقتی این قدر عصبی و غم ناکم؟ محزون...مغموم..کره خر!

اس ام اس ها نمی رسن چرا؟ بسوزه پدر مخابرات. با این وضعیت. عجب وضعیتی. وضعیت! اَه. خب که چی؟ عقده ای.

دلم می خواد یکی جلوم گریه کنه. زار زار. زیادِ زیاد. اصلاً حس سادیستیکم ارضا نمی شه بلکه فقط می خوام خلوص و پاکی یه آدم رو با چشم هام ببینمو کاملاً حس کنم. و اون آدم هی اشک بریزه و اشک بریزه و من هی نگاش کنم فقط. حتی لازم نباشه حرفی بزنم. بعدش برم بغلش کنم و سرشو بذارم روی شونه ام بگم:«هر چقدر دوست داری گریه کن گلم!» و اون حالا رودرواسی کنه یه کم. نمی میره که! زیادم لباسمو خیس نکنه. تازه اون موقع معلوم نیست خیسی لباسم از اشک چشمشه یا آب دماغش. بالاخره مف آدم راه می افته موقع آبغوره گرفتن. دست من که نیست!

مُف! تُف! هه!

گه بگیرن مخابراتو. ر**م به هیکلشون رسماً!

اَه پشیمون شدم. اصلاً رودرواسی نکنه طرف و تا صبح برام گریه کنه. یه جوری که شونه هاشم بلرزن. منم احساس قدرت کنم از این که محکم توی بغلم نگهش داشتم و دارم خیر سرم دلداریش می دم.
من بی جنبه ام؟ من موقعیت نشناسم؟ من آدم عوضی ای هستم؟ به کفشم. همینه که هست.

می دونم حتماً احمقای زیادی قبل از من کشف کردن ترکیب سکوت و تاریکی و سرما، یه حس عجیب و خوبی داره و فضای خاصی ایجاد می کنه که خیلی می تونه الهام بخش باشه حتی. اما به هر حال منم فهمیدم اینو و خیلی وقته فهمیدم اما دلم نمی خواست در موردش صحبت کنم.

آرام بخش هاشونم آخه اثر نمی کنه.

باید با مشت بکوبم توی شیشه ی پنجره. یه جوری که جر بخوره دستم. عمودی. عمیق. دراز. خون هم بیاد. و بعدش هم بمیرم یا نه فرقی نداره. اما...شیشه ای که دست رو بِبُره...


و دیگر هیچ!

توسط هذيان گو در 22 اسفند 1386 0:31 قֽظֽ | | نظرات (7) | لینک (0)
سيزدهم

شما...شما...همان ها که نمی فهمید حرف آدم را و وقتی که می خواهد مسئله ای را برایتان تفهیم کند که اتفاقاً در موردش اشتباه هم کرده اید و چه بسا نامردی، خودتان را می زنید به آن راه و نمی دانم وانمود می کنید که برایتان اهمیتی ندارد یا واقعاً به کفشتان است. این همه سوءتفاهم! شما مشکل دارید یا من؟ حرف زدن مگر اصلاً می تواند سخت باشد برای من؟ امیدوارم زودتر دور شوید از جلوی چشم هایم همه تان که این قدر آزار می دهید آدم را و مثل خوره می افتید به جانم و بودن با شما چیزی ندارد برایم جزدردی بس عظیم در سینه و اعصابی خورد و دست هایی لرزان و چه بسا چشم هایی خیس و اشک بار و شما هیچ گاه نفهمیدید، نمی فهمید و نخواهید فهمید که این خیسی یا گودی چشم از چیست و من به خودیِ خود ترجیح می دهم بمیرم اما شما اشک هایم را نبینید. خیلی آزار دهنده است بودن با شما، هل می دهید آدم را چنان که می خواهید نیمه جانی را که در بدن دارم نیز بیرون بکشید. از این همه ویرانگری شخصیت، چه نصیبتان شده ای بدبخت های ابلهی که تا نوک دماغتان را هم به زور می بینید؟ دست های کثیف و متعفنتان را بردارید از جای جای زخم های من. بگذارید خاکتان کنم باآن همه امید بیجا به این که شاید یک روز، در جایی، وقت مناسبی بیاید و شماها کمی، فقط کمی اندیشه کنید و حالم را بفهمید. شما احمق هایی بیش نیستید. تف به روی همه تان. اَن به قبرتان.


هر روز. هر روز. هر روز. از تکرار مکررات. از خستگی ها. از میل به پایان انتظار. از بی پناهی. از گذار. از بوی تو بر موی من. تکرار نمی شوی. تکرار نمی شوی. تکرار نمی شوی. بی زلف و بی آرام . انگار معلق باشم. Floating, floating, floating
در تو. با تو. برای تو. همه چشم. همه دل. چه بی صدا. غرق گناه. عذر گناه. آفتاب. گرما. قار و قار و قار کلاغ ها که دیگر گورشان را گم نمی کنند و هر جا، که باشیم، می کاوند ما را.
توپ. کاغذ رنگی.

هق هق گریه. چه آرزویی. چه دست نیافتنی. اشک بی صدا. نگاهم خشکیده و حالم بس پریشان است و من می خواهم درد را تمام کنم....


تو می خواهی درد را تمام کنی...


تمام.

ویران می کنی. می کشی. آتش به جان...سینه مالامال اندوهی فراوان!

ببار...خاموشم کن.

این منم تیر شهابی روشن و شب سوز...سرورم خورشید....خورشید جهان افروز...بر سپاه تیرگی پیروز!

دیگر بس است...

داشتن تو مرا بس!

توسط هذيان گو در 16 اسفند 1386 8:52 قֽظֽ | | نظرات (12) | لینک (0)
دوازدهم

باختن عطش به نسیم دریا...ابر و باد و باران! ماهی فراری...! خواب همه اهل دنیا!

این که از متن کدام رویا رسیده باشد...رنگ صدا و دریایی که می شکفد....نگاهی پر از رنگین کمان...

بغض...بغض مهتاب...اندوه گل!

خسته، خاموش، ظلمت پوش!
جای چه کسی است شب!
گیجم! گیجم! گیج و ویجم!

هم سرد و هم گرم و این تک بستر...بازگشت به پرواز...اوج حس سبز بودن با کسی!

یاس نورانی...آن هم یک دامن!


برهنه ام...برهنه ام...برهنه ام از هراس!


جای من است شب!
من! شب! مردن از من! نه! باز پیدا شدن!


سلسله ی موی دوست! حلقه ی دام...حلقه ی دام... و فارغانی از این ماجرا!

لطف! قهر! روان! روا!


صنما جفا مکن!


ثابت قدم! پابرجا!


در فکر...درفکر...در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد! عزیز! حلقه به در زد! جانم! حلقه به در زد!
گفتم...گفتم...صنما! قبله نما! بلکه تو باشی...تو باشی...تو باشی...!

راه! راه دور! دل صبور! بودن! دیدن! زندگی! سوت و کور!

بار...بار...بار...بارش!


رسماً تسخیر شده ام!

وای! بیا بِ رَ هـ ا ن من را از این بی قراری ها!

خسته ام! خیلی خسته...

توسط هذيان گو در 14 اسفند 1386 8:31 بֽظֽ | | نظرات (3) | لینک (0)
يازدهم

چرا مثلاً خیلی وقت ها یک حس بی اهمیت و کوچک، یک دل تنگی عجیب و غریب می تواند تمام خوشی دلت را نابود کند؟ مثل این که واقعاً خاطرات تلخ ناپایدار تر هستند. گرچه فکر می کنی این ها همه تلقین هایی بیش نیستند و انسان ذاتاً موجودی خودآزار است و غم و درد را شیرین می یابد، پس به یادآوری خاطرات تلخش می پردازد و حرف هایی از این دست که « شادی ها زود گذرند» را می زند تا خودش را توجیه کند. به هر حال دلش نمی خواهد باور کند خودآزاری اش را! طفلکی انسان!

اما به هر حال آن شوری را که در چشم هایت حس کردی و برقی را که در نگاه او دیدی، نمی توانی به این سادگی ها از یاد ببری. مثل زندگی بود. خود زندگی بود اصلاً! چه کرد دقیقاً با تو؟ اصلاً می فهمی تمام این ها را؟

پارک...هوایی که رفته رفته رو به اعتدال نسبی می رود با گرمایی فزاینده و کماکان قارقار کلاغ هایی سردرگم و خنکی «یکهویی»ـِ هوا وقتی که خورشید دارد غروب می کند و کم کم تاریک می شود آسمان!ِ دل پذیر! صمیمی! مثل حس بودنش!

درونت را چیزی بس غریب فرا می گیرد. ایمان به حسی فراتر...فراتر...فراتر از بودن؟ این مال کریستین بوبن بود! ربطی هم ندارد! (چرا انصافاً ربط داشت!)
به هر حال مثل یک ریشه ی محکم...یعنی در واقع ریشه ای که پیوند خورده باشد با جانت توسط گره ای محکم...یک گره ی سفت و حتی کور! کور؟ هوم م م م م م م باز نشدنش اما باب میل است و چه بسا ارادی. کلاً چیز های دل پذیر وقتی ارادی باشند مسلماً دل پذیر تر می نمایند. به هر حال این که آدم به اختیار خودش بر گزیند چیزی را که شرایط را دوست داشتنی تر می کند خیلی توفیر دارد به این که اجباراً در شرایطی دوست داشتنی قرار بگیرد. انگار طرف مقابل حس می کند مهم است! (در صورت اولی حکماً!)

چه صدای خوبی! چه نگاه عجیب و نافذ و گویایی در عین حال! چه شود! با او...تو! چه ها که نمی شود کرد!

مست می شوی...و باز فرو می ریزی از مستی! مانند آن دختره «اَملی» می ریزی زمین و لامصب عجب تشبیه خوبی داشت!

معلقی. میان آسمان و زمین. میان تاریکی و روشنی. میان صدا و سکوت.

گویا باخته ای. خود را. دل را.

چه ها که نمی شود کرد...


توسط هذيان گو در 6 اسفند 1386 10:17 بֽظֽ | | نظرات (9) | لینک (0)
دهم

تو که به هر حال نمی توانی همیشه و همیشه به سادگي به هر کوفتی که می خواهی برسی. آخر ببین! اولاً که زندگی آن طوری دیگر لطفی ندارد. هر چند که گاهاً می اندیشی این طوری هم لطفی ندارد. اما گاهی هم برعکس می بینی که از خوشی انگار می خواهی پرواز کنی که گرچه این خیلی کلیشه ایست. همه موقع خوشی می خواهند پرواز کنند. تو...تو...تو دلت آب می شود برای یک لحظه از آن لحظه های ناب. لحظه های عجیب و نابی که کاش می گرفتی شان در مشتت و خنکی و آرامش وجودت را لبریز می کرد و سرشار می شدی از او. از حس حضورش. گرم...خنک...در عین حال!

به هرحال این که تازگی ها بی تابی ات روی اعصاب است! می فهمی؟ هم روی اعصاب خودت هم او هم بقیه. چرا آدم نمی شوی؟ چه مرگی به جانت می افتد؟؟؟؟

الان خوبی؟ می شود دیگر اذیت نکنی؟ دست خودت نیست؟ روانی که نیستی آخر! این چه توجیه هایی است که می کنی؟


دست در جیب، راه می روی در ایستگاه مترو. آدم ها، مشت مشت می آیند و تنه می زنند به تو. خسته از تمامی این حرف ها، حتی نمی خواهی بهشان فحش دهی. وسوسه ی تف کردن روی صورتشان اما ولت نمی کند.

کاش دست هایت به جای این که در جیبت باشند، جای دیگری بودند که غرقت کنند در احساس تعلق و امنیت ! !

دل تنگ می شوی. بی تاب می شوی. حتی اعصابت خورد می شود و نمی دانی چه کنی و کلافگی امانت را می برد و می خواهی بکوبانی سرت را به دیوار یا گربه ای، چیزی را زیر پایت خوبِ خوبِ خوب لِه کنی شاید به آرامش برسی!

آرام باش! این نیز بگذرد!

اَه! عین این احمق ها! سریال درپیتی های تلویزیون!


چه می دانم! هر گهی که خواستی بخور!

توسط هذيان گو در 4 اسفند 1386 10:19 بֽظֽ | | نظرات (7) | لینک (0)