هذيان گويي
نهم


crow.jpg


دست هايت را مي گيري توي بغلت. براي آن که ديگر کسي سرزنشت نکند. آستين هايت بلند هستند. به روي خودت هيچ نمي آوري. اصلاً دست هايت را مي کني توي جيبت. مي تواني که! راه مي روي. راه مي روي. اين روزها همين طور عجيب تر و عجيب تر مي شود همه چيز. وقايع اتفاقيه گاهي از شدت پيچيدگي و غريبي سرت را به درد مي آورند.
سرد است هوا. اين زمستان اصلاً قابل درک يا توضيح نيست امسال. خيلي غريب است...حرف ها دارد براي گفتن. خودش را مي کشد اما مثل اين که نمي فهمي. خرفت شده اي شايد. حواس نداري. نمي گذارد که! مدام در توست. با تو. نيست. اما حس مي کني اش و دست هايت را بيشتر فرو مي بري توي جيبت.
لب هايت را با زبانت خيس مي کني آخر خشکي زده اند و مي سوزند چون پوستشان را به دندان کشيده اي! دست هايت پير شده اند انگار. بس که سرد است و تو فراري از دستکش که انگار وقتي دستت مي کني شان ديگر نمي تواني نفس بکشي. اصلاًدلت مي خواهد خودت را رها کني در آغوش گرمِ سرما. باور کن آغوشش گرم است. اين را وقتي لباس هايت را درآورده اي و با همان مانتوي نازک معمولي ات ساعت ها قدم زده اي در باد، فهميده اي. آن سرماي تند و تيزي که مثل فلفل قرمز مي ماند و مي کوبد خودش را به صورتت. مثل همان روز که توي اتوبوس پنجره را باز گذاشتي و سرت را بردي بيرون و داشتي در هپروت خودت سير مي کردي و محظوظ و کيفور بودي که ناگهان صداي خشمگين مسافرهاي آقا را شنيدي که مي گفتند ببندي پنجره را! بعد کدام نابغه اي مي گويد همه ي ضعيفه ها سرمايي اند؟ پوزخند زدي توي صورت آن همه مرد قلچماق! رواني شده بودند همه شان.

اصلاً ويران مي شوي يکهو! اصلاً...اصلاً...اصلاً مي نشيني و ساعت ها شکل مي کشي و رنگ مي گذاري بر کاغذ و فکر مي کني و مي نويسي و خلاصه انگار بيماري اما اين مرضي که جانت را گرفته به تو انگيزه يا چيزي شبيه به آن مي دهد. مثل يک جور شيدايي مي ماند. مثل نه، اصلاً خود شيدايي است.
ياد شيدا افتادي. چند وقت پيش تصادف وحشتناکي کرده بود توي اتوبان رسالت. تو وقتي خبردار شدي که خودش پاي تلفن بهت گفت و ديگر آب ها از آسياب افتاده بود. عجب دست فرماني دارد اين دختر...دنيا را انگار به نوعي يک nfs زنده مي بيند!

دلت براي کلاغ ها تنگ مي شود. دلت تنگ مي شود چه زود. دلت يک کلاغ مي خواهد. که مال خودٍ خودٍ خودت باشد و بغلش کني و بماند پيش تو تا ابد. و نگاهش کني با آن نگاه تاريکش نگاهت کند و ترس برت دارد که مبادا تو را بگذارد و برود...و کلاغٍ تو با تو باشد تا هميشه ي خيلي دور...

باید بروی کلاغت را برداری. بگذاری اش توی جیبت. دستت را بگیری دورش تا هم از حضورت گرم شود و هم تو مطمئن باشی که هست. بعدش را نمی دانم.

روز و شب، روز و شب، روز و شب، هست و نیست و هست و نیست و هست و نیست و بعدش دیگر قاطی می کنی از نبودنش.
مثل همین حالا.
می افتی به هذیان گویی.


توسط هذيان گو در 5 بهمن 1386 0:11 بֽظֽ | | نظرات (17) | لینک (0)
هشتم

یک داستان مطبوع


کارمن کوچولو خیلی دختر سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره ی خاص و عام بود. مادرش شب و روز از او مراقبت می کرد، و با هوشیاری خود دیواری جلوی دخترش در مقابل دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شد، مادرش هم به شدت نگران شد، و با خودش فکر کرد:«روزی که دخترم برای اولین بار عادت ماهیانه شود، با معصومیت طلایی اش خداحافظی خواهد کرد.» مادر برای حل این مشکل راهی یافت. وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد، مثل دیوانه ها به خیابان دوید و با دسته گل بزرگی گل سرخ بازگشت. «بیا دخترم، این ها را بگیر؛ حالا تو داری یک زن می شوی.» و کارمنچیتا، شادمان و فریفته ی آن گل های سرخ زیبا، فراموش کرد که عادت ماهیانه شود. هرماه، دوازده بار در سال و برای سال های متمادی، کارمنچیتا با همین روش خر می شد و از آن حقیقت مشمئزکننده در امان می ماند.
به محض این که سایه های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر می شدند، مادرش هم گل های سرخ رادر دستان او می گذاشت.
کارمنچیتا چهل ساله شد. مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود، هنوز او را کارمنچیتا صدا می زد؛ هرچند که دیگران همه او را دونا کارملا صدا می کردند. آن سال، ماهی آمد که دیگر سایه ها زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند، بنابراین مادرش به او یک دسته گل سفید داد. «بیا دخترم. حالا که تو از زن بودن دست کشیده ای، این آخرین دسته گلی است که تقدیمت می کنم.» کارمنچیتا برآشفت. «اما مامان، من تا حالا هیچ وقت نمی دانستم که یک زن هستم.» و مادرش به او پاسخ داد:«دیگر بدتر، دخترم.» همان دسته گل سفید را وقتی که دیگر پژمرده، بی گلبرگ، خشکیده و از هم پاشیده شده بود، روی تابوت کارمنچیتا نهادند.


یک داستان نامطبوع


سن بحرانی مری کوچولو هم که فرارسید، مادرش خواست همان کاری را بکند که مادر کارمنچیتا کوچولو کرده بود، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است، یک دسته گل سرخ به او داد. اما مری کویتا از کارمنچیتا بی حیاتر بود. دسته گل را گرفت، پنجره را باز کرد، گل ها را بیرون انداخت، و عادت ماهیانه شد.


لوئیس بونوئل
نوشته شده به سال 1927

توسط هذيان گو در 2 بهمن 1386 4:39 بֽظֽ | | نظرات (4) | لینک (0)