هذيان گويي
هفتم

redon%20odilon%202.jpg


خرت خرت له شدن برف های نرم و کهنه ی خاکستری و قهوه ای و کِرِم، با گودال های آبی که جای به جای میانشان جمع می شود و از رویشان که رد می شوی دلچسب ترین شلپ شلپ ها به گوش می رسد، با تیک تیک لرزیدنت زیر سرما، دارند تبدیل می شوند به بهترین لحظه های عمرت! فهمیده ای این را؟

دست هایت را می کنی توی جیب کاپشنت. سردت می شود گاه گاه. حتی می لرزی. او اما هست. در کنارت. می بینی اش و فراموش می کنی چه قدر یخ بندان است و یادت می رود کمرت آسیب پذیر شده و برایت مهم نیست قفسه ی سینه ات که درد بگیرد بعدش نفست بالا نمی آید. می خواهی این لحظه ها آن قدر طول بکشند تا زیر برف ها مدفون شوی و منجمد، اما باز هم کنارش بایستی و خیره شوی به چشم هایی که تاریکند...تاریکِ تاریکِ تاریک. و نافذند. و رسوخ می کنند به درونت و در آن سرما، داغِ داغت می کنند و تو را باز هم یک لرزش آنی می گیرد چون نمی توانی به تعادل دما برسی!!

می میری و زنده می شوی و از ته دل احساس خوشی می کنی وقتی که هست. می میری وقتی نیست. فقط می میری و شاید گاه و بیگاه با خواندن اس ام اس هایش به زندگی برگردی. روانت پاک آشفته شده...دست هایت می لرزند. راه می روی و می روی و می روی و دل تنگ می شوی چه زود. صدایت می لرزد. قلبت تند تند می زند. آرامش می دهد اما حضورش.

نگاهش می کنی باز. اصلاً می خواهی دو تا چشمت را در بیاوری و بدهی دستش و بگویی نگهشان دارد جلوی چشم هایش و تو تا ابد خیره شوی در آن چشم هایی که می خوانندت به نام تنها با نگاهی. خط مایل به چالی که پایین گونه اش ظاهر می شود به هنگام لبخند زدن...از همان لبخند های شگفت انگیزی که تو را سرشار می کنند از حس بودنش و حس زنده بودنت و حس همه ی قدم هایی که زده ای با او و حس روزهای برفی و حس آفتاب نیمه جان و حس دونات شکلاتی.

دلت نمی خواهد تمام شود هیچ چیز. دلهره داری اما. شاید کمی وسواس گرفته ای. حساس شده ای انگار. می خوانَدَت به نام...انگار تمام می شوی. زنده ای.

توسط هذيان گو در 25 دی 1386 8:24 بֽظֽ | | نظرات (7) | لینک (0)
ششم

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
وانچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا كه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني...
(فريدون مشيري)


ناز چشم تو...ناز نگاه تو.....نگاه تو!

من نمي دانم كه چه طور به اين همه دست يافتم و اين كه آيا دست يافته ام يا نه، اما اين حس محشري را كه دارم نمي خواهم به هيچ قيمتي از دست دهم...و فقط يك جور حس خاص نيست....فراتر است از اين ها.

اين دوروزي كه تعطيل شد و خانه نشين شدم و چقدر بيزارم از اين، يك خوبي هايي هم داشته تا به اين جا.
مشغول فكر كردنم....شايد نوعي ارزيابي باشد. بررسي تغيير و تحولات خودم در چند روز اخير (يا حتي بهتر بگويم دو-سه هفته ي اخير) و يافتن دلايل هر تغيير و همين طور بررسي اجمالي اين رابطه ي شگفت انگيز و روح افزاي عجيب و لطيف!
ترسم كه اندوه من باز چيره شود.....نه! اما نمي گذارم!
و مي ترسم.
گاهي به اين مي انديشم كه نكند من شتابي كرده باشم؟ نكند با عجولانه صحبت كردن و عمل كردن و همه ي اين ها چيزي اين وسط مي توانسته «بهتر» بوده باشد اما من اين شانس را ندادم....

چقدر خوب است ايستادن كنارت. گرفتن يك ليوان شيركاكائوي داغ در دست و خنديدن به كل دنيا و لبخند زدن به تو و نگريستن در چشم هايت و حس كردن نگاه پر از محبت و آرامت...
و من از تمام اين ها سرشارم...
سرشارِ سرشار....
و قلبم را نگرفته ام در مشت. فكر مي كنم پاره اي از آن را به تو داده ام. تا نگه اش داري براي خودت و هر كاري كه خواستي بكني با آن.

مي فهمي كه! لبريزم مي كني! خيلي ساده است! تو مي ايستي و من بي تاب تو، خيره مي شوم در تو و مي ميراني ام.

و از همه ي اين چيزهاي ساده ي ساده به وجد مي آيم.
مي خواهم سهل بگيرم بسياري از چيزهارا...
باز هم شيركاكائوي داغ مي خواهم در ليوان دسته داري كه نمي خواهم دسته اش را بگيرم در دست. مي خواهم دودستي، همان طور كه مادرم هميشه گفته نبايد ليوان را گرفت، بچسبم به آن و از شوق لحظه به لحظه با تو بودن، فشارش دهم و در دل خدا را از اين كه به ليوان ها زبان نداده تا از درد آه و فغان بر آرند شكر كنم. وگرنه كه تو به التهاب درونم پي مي بردي...نمي دانم الان پي برده اي يا نه. ها!

دلم براي قدم زدن هامان تنگ شده!
آخر اين لعنتي ها ( كدام لعنتي ها؟ چه فرقي مي كند كم كه نيستند!) نمي فهمند كه روزهاي برفي اگر در خانه بنشيني برايت بدترين ستم هاست. لااقل براي من يكي كه شكنجه است. هوم م م م م....به ياد آوردن آن روز برفي محشر...نمي داني تا چه حد گرم مي كند درونم را!
عزيزم! بيا و اين دست هاي من را بگير كه يخ كرده اند از سرما! پهلوهايم خوب شده اند. نفسم راحت مي آيد و مي رود و لبريزم از حس زندگي و مي خواهم زنده بمانم....

توسط هذيان گو در 18 دی 1386 11:47 قֽظֽ | | نظرات (10) | لینک (0)
پنجم

چشم هاي تو
تاريك ترينِ شب ها
نگاه تو
فروزشي در قلبم، شعله ور مي سازند من را
دست هاي تو
خاموشم مي كنند و آرامِ آرام
مي خندي
صبح مي شود
برمي خيزم از خواب.

توسط هذيان گو در 17 دی 1386 9:57 بֽظֽ | | نظرات (3) | لینک (0)
چهارم

« لا يُكَلِّفُ اللهَ نفساً الّا وُسْعَها

لها ما كَسَبَتْ و عَلَيْها مَااكْتَسَبَتْ

رَبَنّا لا تؤاخِذْنا اِنْ نَسينا اَوْ اَخْطَاْنا

رَبَنّا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا اِصْرا كَما حَمَلْتَهُ عَلَي الّذينَ مِنْ قَبْلِنا

رَبَنّا و لا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بهِ وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْلَنا وارْحَمنا

اَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلي الْقَوْمِ الْكافِرين» (بقره، آيه 286)

...


نگاهم كن!

توسط هذيان گو در 14 دی 1386 1:13 بֽظֽ | | نظرات (1) | لینک (0)
سوم

چه بزرگ شدي دخترك مو سياه وحشي...

اعتراض نمي كني؟
از جايت برنمي خيزي؟
نه فريادي، نه مشتي در هوا، نه پرتو اميدي در دل؟
چه ت شده معترض هميشگي؟
نشسته اي در تاريكي؟
دستي را كه به سويت آمده نمي بيني مگر؟
قلبي كه گشوده آغوشش را برايت...گرمايي كه مي آورد برايت به ارمغان...

حس مي كنم اين ها را...
گرم مي شوم از گرمايش.
مي خواهمش با همه ي وجود ناچيزم...

روزها چه سريع مي گذرند از پي هم.

تا بهار خيلي مانده؟
دلم تازگي مي خواهد...
مرگ مي طلبم در زمستان.
به دلايلي نامعلوم هميشه حس كرده ام زمستان كه بشود خواهم مرد...
مي ترسم بهار را از دست بدهم!

توسط هذيان گو در 9 دی 1386 11:11 بֽظֽ | | نظرات (3) | لینک (0)
دوم

666666.JPG

در آغاز كه هيچ نبود و او بود اما، انگار همه چيز بود...


امروز حال خوبي داشته ام از صبح. افكار آزار دهنده رهايم نمي كنند اما مشكلي هم نيست آنقدر ها...با كمي سعي و تلاش احتمالاً برشان فايق خواهم آمد...

دلم مي لرزد. دستم نيز. مي خواهم كه....
آه!
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق
و دقيقاً اين همان چيزي است كه مي خواهم!

اين روزها دقيقاً نمي دانم چه مرگم است. شايد هم مي دانم اما نمي توانم باورش كنم!
بي تاثير نيست شرايط محيط.

اوف! ترم اول چه زود تمام شد! فرصتي نداشتم براي انجام هيچ كار. شايد هم سعي نكردم. چه فرقي مي كند؟ ظاهراً هيچ چيز هيچ توفيري نمي كند به حالم.

بگذزيم از اين ها! حرصم درمي آيد از اين كه يك مرتبه فروكش كنم!

اخيراً روز را كمتر در خانه به سر برده ام. آتشي بر جان من است كه از درون خاكسترم مي كند و خاكستر شدن را برنمي تابم انگار.
دلم مي خواست مي شد حرف هايم را به زبان آورم. زبانم ياري نمي كند. قلبم نيز. مرا چه مي شود؟ من كه مثل ابلهي بيهوده مي خندم و به دو خط عميق روي گونه ام در آينه نگاه مي كنم و به گودي چشمانم و لپي كه چال ندارد و دلم مي خواست كه داشته باشد.

تو را مي خواهم انگار...

خاكسترم را جمع كن! برشان دار. ببر به هر كجا. بده آن ها را به باد هوا...

آرزوي ديرينه ام است اين.

توسط هذيان گو در 8 دی 1386 4:07 بֽظֽ | | نظرات (3) | لینک (0)
اول

اندوه نگاهم را به چشمانت كه مي نگرم مي يابم. نمي خواهم اين محزوني فضا را. نمي خواهم گريه هاي در دل را.
چرا هميشه فكر مي كنم گريستن در برابر انسانها نشانه ي ضعف است؟ چرا نمي توانم با خودم كنار بيايم و رنج و دردم را بگريم...بگريم...بگريم...تا تمام شوم. تمام شوم از درد، از حزن، كابوس هايم را پاك كنم. كابوس هاي تيره ي وحشت آوري كه با به هم خوردن صداي در دستشويي خانه به هم كات مي شوند و از خواب مي پرم . انتظار مي كشم كه شايد دوباره به خواب روم و يك چيز بهتر ببينم. چرا احساساتم را در مشت مي گيرم و فريادكشان مي دوم؟
تا به كجا؟
به كجا مي رسم آخر؟
...تا كجا ها برد آن موج طربناك مرا...
انتظاري نيست. نه حتي توقعي. دوست...يار...همراه! همگام بودنت مايه ي دلگرمي من است. حضورت نيز.
مي خندم. مي خندم. مي خندم. چرا از ته دل نيست؟ چرا ته دلم خاليست؟ خالي...خالي...خالي...
زير پايم اما نه. يافته ام آن نور و گرما را. گرم كنيد مرا!
مدت زيادي از آن شب پر از دلهره و هراس نمي گذرد. كوشيدم تا تمام كنم همه چيز را. او نگذاشت يا خودم نخواستم درست نمي دانم. شوق و گرماي ديدار او در روز بعدش چنان سرپا نگهم داشت كه تيغ را زمين گذاشتم، مشتي آب به صورتم پاشيدم، قدري آبنبات خوردم و آمدم زير پتو و تا اذان صبح دندانهايم به هم خورد از سرما. در بهت و ناباوري بودم.
هنوز هم. صداهاي آزاردهنده شان. چهره هاي كريه و نفس هاي نامنظم و عربده هايي كه مي كشيدند از سر مستي يا حماقت يا حتي لذت...
و چقدر حالم از خودم به هم مي خورد با هر بار گفتن اين كلمه.
لدت...لذت...لذت...
زمستان است. پاييز تمام شد و من دلتنگ كلاغ هام. آواز هر كلاغ تكرار يك غم است. ذهن من و كلاغ، از آن قديم ها، هم صحبت هم است. به اين زودي دلتنگ شدم؟ اما مگر اصلاً مي روند؟ هميشه هستند. بايد باشند.
هذيان هاي من تمامي ندارند. غم و درد دل را مي خواهم بسوزانم و نابود كنم. نمي شود آخر. ببين كه چگونه تحليل مي روم روز به روز. روانم آشفته است. قلبم به درد مي آيد با يادش. با ياد آن همه تحقير، آن ضجه هايي كه در دلم شكست. آن بغضي كه در چشمانم بود و مي ديدمش در چشمان درنده و مريضشان. دست و پا زدنم. كبودي تنم. كبودي قلبم.
چه مرگت است رواني؟
چرا بر نمي خيزي؟
دست در دست غم داده و نشسته اي به انتظار؟
و اين انتظار كي تمامي خواهد يافت؟
و تو...قرمز چون غروب خورشيد،
سخت باش!
محكم!
بايست!
تمامش كن!
درد را...
حزن را...
اندوه را!
بايست و با نگاهت سنگشان كن!
سنگ باش!
باش...


توسط هذيان گو در 7 دی 1386 3:45 بֽظֽ | | نظرات (2) | لینک (0)