بيست و هفتم

user-pic
Vote 0 Votes
احساس مي كنم به سختي تحقير شده ام.
. . .

بيست و ششم

user-pic
Vote 0 Votes

دل من با اين چيزها وا نمي شود. نه حالا حالاها.
تا ديروز همه چيز خوب و عالي بود و حس پرواز و كوفت و زهرمار بيداد مي كرد.
بعدش يك مرتبه اين طوري.
من هم ديگر برايم هيچ مهم نيست. مي نشينم اين جا و فكر مي كنم قبلاً كه برايم مهم بوده چه مي كرده ام. براي تو هم يك كاپوچينوي قهوه مركزي مي خرم كه كنارم بنشيني و من را نگاه كني كه فكر مي كنم. بعدش هم بخوابي و سرت را بگذاري روي پايم. من كماكان فكر مي كنم. تو هم مي خوابي و قفسه ي سينه ات با هر نفس بالا و پايين مي رود. من هي نگاهت مي كنم و بيش تر فكر مي كنم. تو چشم هاي بسته اي داري كه بزرگند هنوز. عينكت را من بر مي دارم و مي گذارمش اين ور. حالا بيش تر بزرگ و معلومند اين چشم هاي بسته ات.
دستم را مي گذارم روي لپت. از فكر كردن خسته شده ام اصلاً. بهت حسودي ام مي شود كه خوابت مي برد اين جور وقت ها. ما را انداخته اند اين پايين. نه پنجره اي است و نه آبي. نه غذايي نه هيچ صدايي. تويي و من و آن ها از بالا كه نگاهمان مي كنند و نمي دانم مي خواهند با هم باشيم يا نه.
شكنجه ات مي كنند مي دانم. عزيزِ من، من اين جا هستم. زخم هايت را تميز مي كنم. پارچه اي چيزي گير مي آورم و مي بندمشان با آن. هيچ نگران نباش و بخواب باز هم.

دندان هايشان را تيز مي كنند اما نگران نباش. من اين جا هستم.
فكر مي كنم.

بیست و پنجم

user-pic
Vote 0 Votes

The%20Boy.bmp


پسری که نه دهان داشت نه مو، مُرد.
اما چطور؟

بیست و چهارم

user-pic
Vote 0 Votes

پوستِ من منفذ دارد.
من با بقیه که حرف می زنم تا حالشان را خوب کنم، به خودم می آیم و می بینم فقط دارم غر می زنم و آن ها آخرش قاطی می کنند بدتر.
من ناخن هایم را بلند می کنم، بعد می جوم و می کَنَمِشان.
من ناراحت می شوم از دستِ کسی، بعد یادم نمی آید دلیلش چه بوده و نمی توانم برایش توضیح بدهم.

من "خر" هستم.

بیست و سوم

user-pic
Vote 0 Votes

Copy%20of%20IMG_0576.JPG


خیلی دلت می خواهدش. چرا گاهی، بعد از آن همه گرما و شلوغی، یکهو همه چیز این قدر ساکت و سرد می شود؟ خیلی روی اعصاب است. همه چیز...
و حال به هم زن تر از همه چیز، نهادی است اجباری. و لِهَت می کند رسماً.


پی1: جداً ریدم!
پی2 : ای که در کشتنِ ما هیچ مُدارا نکنی، چه قدر خوبی تو!

بیست و دوم

user-pic
Vote 0 Votes

Copy%20of%20IMG_0610.JPG

برای او که معنیِ زندگی من است. . .

آسّه آسّه یواش یواش، اومدم در خونه تون
پرسون پرسون لرزون لرزون، اومدم در خونه تون
یک شاخه گل در دستم، سر راهت بنشستم
از پنجره منو دیدی، مثل گل ها خندیدی
آاااااااه به خدا، آااااااان نگَهَت، اَاااااز خاطرم نرود...
گفتم...گفتم، گفتم به خدا قهر گناهه
دل منتظر و چشم به راهه
ای من به فدات، ناز نکن تو
با چشم سیات ناز نکن تو....
این دو روز دنیا، مثل خواب و رویا، گذرونه
با هم آشتی کنیم، که بهار دوباره، گل نشونه...!

ببین من برات آوازم می خونم، چی فکر کردی!

بیست و یکم

user-pic
Vote 0 Votes

IMG_0621.JPG


« وَ إذَآ أنعَمنَا عَلَی الإنسانِ أعرَضَ وَنَئا بِجَانِبِهِ وَ إذَآ مسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَآءٍ عَرِیضٍ» (سوره ی فصلّت، آیه ی 51)
و چون انسان را نعمت بخشیم، روی برتابد و خود را کنار کشد، و چون آسیبی بدو رسد دست به دعای فراوان بردارد.

ببین! خودت که بهتر می دانی! نگاه کن!

بیستم

user-pic
Vote 0 Votes

Copy%20of%20IMG_0302.JPG


زل بزن!

قهقهه بزن!

من را بزن اصلاً!

(تو رو می زنم که کنسرو شده شی...بعله!)

نوزدهم

user-pic
Vote 0 Votes

Copy%20of%20IMG_0469.JPG


دست هایت را بده من!

اَه خسیس لعنتی نباش لامصّب!

هجدهم

user-pic
Vote 0 Votes

Copy%20of%20IMG_0212.JPG

یکی از چیزهایی که آدم را خیلی سردرگم می کرد در بچگی، آخرِ قصه ها بود که می گفتند:
«بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود
پایین اومدیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود»
و خب آدم تمام روز را می ماند در خماری این که بالاخره این راست بوده یا دروغ و اگر هر دو، پس چه طور یک چیز هم می تواند راست باشد هم دروغ؟
نمی دانم چه مرضی بوده که این طوری بچه های کوچک را گیج و منگ کنند و طرف بترسد از این که اگر این قصه که داخلش پر بود از هیولاهای بدجنس و جادوگران زشت و دزدهای آدمکش،واقعی بوده باشد، از این به بعد چطور باید به زندگی اش ادامه بدهد.
به هر حال البته بچه که بودیم دلمان می خواست که این ها راست باشد...محض تنوع!