هفدهم
١)فرو مي ريزي باز هم انگار! تب کرده اي. هذيان مي گويي. پاک زده به سرت بنده خدا خبر نداري که چه گندي داري بالا مي آوري. خدا را مي خواهي؟ مثل بدبخت ها مي افتي به دست و پايش تا بلکه نيم نگاهي بيندازد به تو. دست محبتي به سرت بکشد و حتي بوسه اي بزند به پيشاني ات. آن وقت... آن وقت... آن وقت ديگر انگار که هيچ نخواهي! بنشيني و بخواهي که باقي زندگي ات را مثل فيلم تماشا کني. از رديف هاي مياني سينما وقتي که خيلي شلوغ نيست و دست مهربان و گرمي هم توي دست هاي تو....که گرمت مي کنند و حتي مي سوزانندت و تو...تو...تو...حتي لکنت زبان بگيري و دلت چين و چين و چين باشد. همه چين چين شکن شکن....بر عکس زلفت که زلفي نيست در کار البته! لب هايت داغ داغ داغ...نفس هايت هم آن وقت ديگر به شماره مي افتد. سرت گيج مي رود. چشم هايت سياهي...نمي ميري که! نبايد بميري...تازه دارد به جاهاي خوب خوبش مي رسد اين فيلم لعنتي. تازه مي خواهي بستني هم بخوري. نوشابه هم باز کني. تازه داري پي به تاريکي سالن سينما مي بري. تازه جايت را راحت کرده اي و از خدايت است دستي بلغزد زير سرت و تو، با آرامشي غريب، تکيه کني بهش. آن قدر داغِ داغِ داغ بشوي يکهو و بعدش هم يک مرتبه سردِ سردِ سرد که از ياد ببري زمان و مکان را....و چيزي جز آن دست ويران کننده برايت تعريف نشده باشد…
2)آن قدر گیجی که هیچ اهمیتی ندارد رقص استکان ها و بشقاب ها و قاشق های کوچک و ظریف طلایی...می شکنی همه شان را به جز قاشق ها و تکه تکه می کنی آن ها را.
برای این که دیگر نگوید تو کسی نبودی که او می خواست و این ها همه از اعماق خیلی عمیق قلبش می آید بیرون پاره ای تکه ای از آن همه خونی که روی زمین ریخته شده تنها شاید چند قطره خون ناب باشد تو که میرا نیستی هستی مگر؟ و تو که چه ساده نگاهت قفل شده انگار با زنجیری طلایی به اندازه ی قاشق ها به پنجره که ببینی و بدانی که کیست و اوست و می آید و با نگاهی که می دراندت و گوشت...گوشت...آواز می خواند توی گوشت و نفس هایش و زمزمه و پنجره ای که شکسته شیشه اش و تو و زنجیر هنوز چشمت را قفل می کند به آن. نمی روی. نمی روی. تو هستی این جا مثل او که شاید چند قطره از این خونها را بخواهد بمالد به بینی ات با انگشت سبابه و پشه...پشه...پشه ای که می خورد از آن خون ها و چاق و چاق و چاق می شود و می ترکد و آن قورباغه ای که آن قدر باد کرد و باد کرد و باد کرد... بوم!
"قورباغه با صدای مهیب ترکید"
قاشق طلایی را برمی داری و هم می زنی خون ها را روی زمین و چند حبه ی نا متقارن قند می تواند چاشنی اش باشد و او که نمی آید و قفل و نگاه و شیشه ی شکسته و دست او...دست او...دست او که شاید انگار می خواسته آخرش بگیرد تو را در بر و تو که نمی توانی کام بگیری و تو که نمی خواهی کام بگیری و تو که دلت دارد می میرد برای یک کام. و کاش او که می داد کام را. که می دهد. که وقتی بیاید تو از پنجره که نگاهت قفل شده به آن با این همه رنگ و قاشق را بر می دارد و خون ها را جمع می کند و می ریزد کف دست تو و یک دستش را پشتت می گذارد و با آن یکی دستش دست تو را می گیرد و می برد به دهانت و خون ها را می ریزد به دهانت و دهانت و لب هایت که چند قطره خون ناب کنارشان نقش بسته و او و او و او که خم می شود روی تو و کنار لب هایش چند قطره خون ناب که می نشیند و زبانش که می آید به میان خون ها و لب هایش که جمع می شوند و خون های دهانت نصف می شوند و نیمی از خون ها را قورت می دهد و کام...کام...کام که می گیرد و خون که قورت می دهد.
و چاق می شود. چاق. تا مثل پشه...می ترکد و خونی که به زمین می ریزد و تو که با قاشق طلایی هم می زنی آن ها را و نگاهی و قفل و زنجیری و شیشه ی شکسته و تو...
توسط هذيان گو در 26 خرداد 1387 8:41 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (9)
|
ترك بك
(0)
شانزدهم
دوستی داشتم که می گفت:
«ریده ام به تمامی افتضاح هایی که می خواهم بار بیاورم امسال.
خرم که از پل بگذرد، دیگر به کفشم که چه عرض کنم، به هیچ جایم نیست افتضاحی.
دلم بند نیست؟ بند نیستم کلاً. بند. بساط. عید آمد و زد به هم بساطم را بر بندم رید
حالا هم نکند باید بنشینم گل و بلبل بخوانم که تشریف گندش را آورده؟
همه تان یکی یکی اگر صف بکشید و هل ندهید، شاید جا شوید.
می خواستم ناخن هایم را مانیکور کنم امروز. فرنچ مانیکور. (ای جان!) به همان مشکلی رسیدم که از بچگی با دست هایم داشتم. دست چپم را باید قوی تر از این ها کنم. در واقع قوی تر می پندارمش همیشه و سرم هم همیشه می خورد به سنگ و باز هم به روی خودم نمی آورم.
من اصلاً از آن دخترهایی که می خواهند دخترانگی شان به طرز تابلوئی نفی کنند تا نشان بدهند چه قدر متال و باحالند نیستم. یعنی تا حالا هم کور خوانده اید اگر پنداشته اید این را. بعضی وقتا جالب است که می بینم این جور آدم ها که خودشان هم هیچ ارزشی برای صفاتی که "زنانه" نام گرفته قائل نیستند آن قدر دم از حقوق زنان و فمینیسم و گه و کشک و دوغ می زنند که گویا می خواهم بالا بیاورم.
داشتن بساط با جنس مخالف همان قدر جالب است که با جنس موافق. بچه دار شدن این وسط کمی بودار است شاید.
خیلی هم ننر است نوشتن از بهار و لوس تر از آن این است که بگویند به کفشمان است که عید آمده و حس خاصی هم نداریم.
. کلاً. خیلی. چیزها. به. نظرم. خنک. می رسند.
البته کلاً من با لیبل گذاری حال نمی کنم هیچ وقت. این را گفتم یک وقت فکر نکنید مثلاً خیلی موافقم با دسته بندی صفات به دو دسته ی "زنانه" و "مردانه" یا این که خیلی پذیرفته ام خیلی چیز ها را.
اصلاً نپذیرفتن انگار به طرز درِپیتی مد شده.
حالم از تمامی زندگی به هم می خورد. از ابتدا تا به این جا.
وقتی سال تحویل می شود و تو نتوانسته ای بپری بغلش و ماچش کنی، دیگر به چه دل خوش کرده ای؟
وقتی اصلاً تحویل سال هم به درک، نیست که همین طوری بدون مناسبت بپری بغلش ماچش کنی چه؟ دیگر به چه امید مانَد؟ به درک همه ی دلخوشی های مایوس کننده ی دیگر.»
و دوست من بعد از گفتن تمامی این ها دست هایش را کرد توی جیبش و شانه هایش را کمی آورد بالا تا در خودش گم شود و بعد هم راهش را کشید و رفت. دیگر ندیدمش بعد از آن.
توسط هذيان گو در 4 فروردین 1387 0:56 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (16)
|
ترك بك
(0)
پانزدهم
این روز های آخر. خدا خودش به خیر بگذراند. گم شده ای در هراس. تشویش. دلهره. تردید. تردید. دیگر حالت به هم می خورد از این کلمه. چه خواهد شد؟
توسط هذيان گو در 28 اسفند 1386 10:41 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
ترك بك
(0)
چهاردهم
سرم داره می تِرکه. داره می تِرکه. داره می تِرکه. نه که فقط بترکه. داره منفجر می شه. یه جور عجیب. یه جور بد. شاید دارم تاوان پس می دم. تاوان چی؟ نمی دونم. شاید دلم می خواد محکوم کنم خودمو. یه جور بد. نمی دونم. قرص آرام بخش می خورم. یکی...دوتا...سه تا...چهارتا!
با چهارمی زیاد آب نخوردم. دلم درد می گیره. حالم بد می شه. می خوام بالا بیارم. نمی خوام این طوری بشه. حالا انگار مونده تو گلوم. ناگار پایینم نمی ره. نه که نمی ره. من که سگ جون تر از این حرفام. حالا چهار تا قرص که چیزی نیست. گور بابای همه قرصا...اصن اُوِردوز کنم بهتره تا این نکبتی از سر و کولم بالا بره و بره توی سرم خونه کنه و شروع کنه به مشت زدن. مشت و مشت و مشت و لگد حتی. به ناکجا آباد کله م لگد می زنه همون طوری که به ناکجا آباد مردای پست فطرت لگد می زنی آخ و اوخشون حالمو می گیره...منم دل خوشی ندارم. شاید دیگه نباید به ناکجاآباد کسی لگد زد. بررسیش می کنم. شایدم نه.
چرا همه می خوابن؟ خاک بر سر این خواب...بی موقع می یاد بی موقع می ره. الان دلم میخواست تاریک...باشه همه جا...ساکت...بشینم یه گوشه. تکیه کنم به دیوار. تکیه ی خوب. که کمرم صاف بشه و حس خوبی بهم دست بده. زانو هامو بغل کنم. تو بشینی کنارم. یا روبه روم. توی تاریکی فقط حست کنم. اما نگاهت نکنم. بهم بگی:«چته عزیزم؟» اون وقت من...اون وقت منِ پدرسوخته شروع کنم به فوران مثل یه آتش فشان یا هرچی...و اون وقت راحت شم. گریه کنم. اشک ها در بیان. اشک های شورِ گرم. بیان پایین و من هق هق بزنم زیر گریه. اونم یه گریه ی با صدا. با صدا. با صدا! و از صدای گریه م، خودم هم خنده م بگیره و تو هم خنده ت بگیره و اگه هر خر دیگه ای هم دزدکی داره گوش می کنه، خنده ش بگیره و لو بره و از پشت پرده بیرونش بیاریم و با تفنگ بزنیم داغونش کنیم و مغزشو بپاشونیم روی دیوار(تو رو خدا بذار من این کارو بکنم!) و با چاقو تیکه تیکه ش کنیم و بعد هم کبابش کنیم و بخوریم.
بعد هم بغلم کن خب! من ناسلامتی دارم گریه می کنم. مگه می شه بغلم نکنی وقتی این قدر عصبی و غم ناکم؟ محزون...مغموم..کره خر!
اس ام اس ها نمی رسن چرا؟ بسوزه پدر مخابرات. با این وضعیت. عجب وضعیتی. وضعیت! اَه. خب که چی؟ عقده ای.
دلم می خواد یکی جلوم گریه کنه. زار زار. زیادِ زیاد. اصلاً حس سادیستیکم ارضا نمی شه بلکه فقط می خوام خلوص و پاکی یه آدم رو با چشم هام ببینمو کاملاً حس کنم. و اون آدم هی اشک بریزه و اشک بریزه و من هی نگاش کنم فقط. حتی لازم نباشه حرفی بزنم. بعدش برم بغلش کنم و سرشو بذارم روی شونه ام بگم:«هر چقدر دوست داری گریه کن گلم!» و اون حالا رودرواسی کنه یه کم. نمی میره که! زیادم لباسمو خیس نکنه. تازه اون موقع معلوم نیست خیسی لباسم از اشک چشمشه یا آب دماغش. بالاخره مف آدم راه می افته موقع آبغوره گرفتن. دست من که نیست!
مُف! تُف! هه!
گه بگیرن مخابراتو. ر**م به هیکلشون رسماً!
اَه پشیمون شدم. اصلاً رودرواسی نکنه طرف و تا صبح برام گریه کنه. یه جوری که شونه هاشم بلرزن. منم احساس قدرت کنم از این که محکم توی بغلم نگهش داشتم و دارم خیر سرم دلداریش می دم.
من بی جنبه ام؟ من موقعیت نشناسم؟ من آدم عوضی ای هستم؟ به کفشم. همینه که هست.
می دونم حتماً احمقای زیادی قبل از من کشف کردن ترکیب سکوت و تاریکی و سرما، یه حس عجیب و خوبی داره و فضای خاصی ایجاد می کنه که خیلی می تونه الهام بخش باشه حتی. اما به هر حال منم فهمیدم اینو و خیلی وقته فهمیدم اما دلم نمی خواست در موردش صحبت کنم.
آرام بخش هاشونم آخه اثر نمی کنه.
باید با مشت بکوبم توی شیشه ی پنجره. یه جوری که جر بخوره دستم. عمودی. عمیق. دراز. خون هم بیاد. و بعدش هم بمیرم یا نه فرقی نداره. اما...شیشه ای که دست رو بِبُره...
و دیگر هیچ!
توسط هذيان گو در 22 اسفند 1386 0:31 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (7)
|
ترك بك
(0)
سيزدهم
شما...شما...همان ها که نمی فهمید حرف آدم را و وقتی که می خواهد مسئله ای را برایتان تفهیم کند که اتفاقاً در موردش اشتباه هم کرده اید و چه بسا نامردی، خودتان را می زنید به آن راه و نمی دانم وانمود می کنید که برایتان اهمیتی ندارد یا واقعاً به کفشتان است. این همه سوءتفاهم! شما مشکل دارید یا من؟ حرف زدن مگر اصلاً می تواند سخت باشد برای من؟ امیدوارم زودتر دور شوید از جلوی چشم هایم همه تان که این قدر آزار می دهید آدم را و مثل خوره می افتید به جانم و بودن با شما چیزی ندارد برایم جزدردی بس عظیم در سینه و اعصابی خورد و دست هایی لرزان و چه بسا چشم هایی خیس و اشک بار و شما هیچ گاه نفهمیدید، نمی فهمید و نخواهید فهمید که این خیسی یا گودی چشم از چیست و من به خودیِ خود ترجیح می دهم بمیرم اما شما اشک هایم را نبینید. خیلی آزار دهنده است بودن با شما، هل می دهید آدم را چنان که می خواهید نیمه جانی را که در بدن دارم نیز بیرون بکشید. از این همه ویرانگری شخصیت، چه نصیبتان شده ای بدبخت های ابلهی که تا نوک دماغتان را هم به زور می بینید؟ دست های کثیف و متعفنتان را بردارید از جای جای زخم های من. بگذارید خاکتان کنم باآن همه امید بیجا به این که شاید یک روز، در جایی، وقت مناسبی بیاید و شماها کمی، فقط کمی اندیشه کنید و حالم را بفهمید. شما احمق هایی بیش نیستید. تف به روی همه تان. اَن به قبرتان.
هر روز. هر روز. هر روز. از تکرار مکررات. از خستگی ها. از میل به پایان انتظار. از بی پناهی. از گذار. از بوی تو بر موی من. تکرار نمی شوی. تکرار نمی شوی. تکرار نمی شوی. بی زلف و بی آرام . انگار معلق باشم. Floating, floating, floating
در تو. با تو. برای تو. همه چشم. همه دل. چه بی صدا. غرق گناه. عذر گناه. آفتاب. گرما. قار و قار و قار کلاغ ها که دیگر گورشان را گم نمی کنند و هر جا، که باشیم، می کاوند ما را.
توپ. کاغذ رنگی.
هق هق گریه. چه آرزویی. چه دست نیافتنی. اشک بی صدا. نگاهم خشکیده و حالم بس پریشان است و من می خواهم درد را تمام کنم....
تو می خواهی درد را تمام کنی...
تمام.
ویران می کنی. می کشی. آتش به جان...سینه مالامال اندوهی فراوان!
ببار...خاموشم کن.
این منم تیر شهابی روشن و شب سوز...سرورم خورشید....خورشید جهان افروز...بر سپاه تیرگی پیروز!
دیگر بس است...
داشتن تو مرا بس!
توسط هذيان گو در 16 اسفند 1386 8:52 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (12)
|
ترك بك
(0)
دوازدهم
باختن عطش به نسیم دریا...ابر و باد و باران! ماهی فراری...! خواب همه اهل دنیا!
این که از متن کدام رویا رسیده باشد...رنگ صدا و دریایی که می شکفد....نگاهی پر از رنگین کمان...
بغض...بغض مهتاب...اندوه گل!
خسته، خاموش، ظلمت پوش!
جای چه کسی است شب!
گیجم! گیجم! گیج و ویجم!
هم سرد و هم گرم و این تک بستر...بازگشت به پرواز...اوج حس سبز بودن با کسی!
یاس نورانی...آن هم یک دامن!
برهنه ام...برهنه ام...برهنه ام از هراس!
جای من است شب!
من! شب! مردن از من! نه! باز پیدا شدن!
سلسله ی موی دوست! حلقه ی دام...حلقه ی دام... و فارغانی از این ماجرا!
لطف! قهر! روان! روا!
صنما جفا مکن!
ثابت قدم! پابرجا!
در فکر...درفکر...در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد! عزیز! حلقه به در زد! جانم! حلقه به در زد!
گفتم...گفتم...صنما! قبله نما! بلکه تو باشی...تو باشی...تو باشی...!
راه! راه دور! دل صبور! بودن! دیدن! زندگی! سوت و کور!
بار...بار...بار...بارش!
رسماً تسخیر شده ام!
وای! بیا بِ رَ هـ ا ن من را از این بی قراری ها!
خسته ام! خیلی خسته...
توسط هذيان گو در 14 اسفند 1386 8:31 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
ترك بك
(0)
يازدهم
چرا مثلاً خیلی وقت ها یک حس بی اهمیت و کوچک، یک دل تنگی عجیب و غریب می تواند تمام خوشی دلت را نابود کند؟ مثل این که واقعاً خاطرات تلخ ناپایدار تر هستند. گرچه فکر می کنی این ها همه تلقین هایی بیش نیستند و انسان ذاتاً موجودی خودآزار است و غم و درد را شیرین می یابد، پس به یادآوری خاطرات تلخش می پردازد و حرف هایی از این دست که « شادی ها زود گذرند» را می زند تا خودش را توجیه کند. به هر حال دلش نمی خواهد باور کند خودآزاری اش را! طفلکی انسان!
اما به هر حال آن شوری را که در چشم هایت حس کردی و برقی را که در نگاه او دیدی، نمی توانی به این سادگی ها از یاد ببری. مثل زندگی بود. خود زندگی بود اصلاً! چه کرد دقیقاً با تو؟ اصلاً می فهمی تمام این ها را؟
پارک...هوایی که رفته رفته رو به اعتدال نسبی می رود با گرمایی فزاینده و کماکان قارقار کلاغ هایی سردرگم و خنکی «یکهویی»ـِ هوا وقتی که خورشید دارد غروب می کند و کم کم تاریک می شود آسمان!ِ دل پذیر! صمیمی! مثل حس بودنش!
درونت را چیزی بس غریب فرا می گیرد. ایمان به حسی فراتر...فراتر...فراتر از بودن؟ این مال کریستین بوبن بود! ربطی هم ندارد! (چرا انصافاً ربط داشت!)
به هر حال مثل یک ریشه ی محکم...یعنی در واقع ریشه ای که پیوند خورده باشد با جانت توسط گره ای محکم...یک گره ی سفت و حتی کور! کور؟ هوم م م م م م م باز نشدنش اما باب میل است و چه بسا ارادی. کلاً چیز های دل پذیر وقتی ارادی باشند مسلماً دل پذیر تر می نمایند. به هر حال این که آدم به اختیار خودش بر گزیند چیزی را که شرایط را دوست داشتنی تر می کند خیلی توفیر دارد به این که اجباراً در شرایطی دوست داشتنی قرار بگیرد. انگار طرف مقابل حس می کند مهم است! (در صورت اولی حکماً!)
چه صدای خوبی! چه نگاه عجیب و نافذ و گویایی در عین حال! چه شود! با او...تو! چه ها که نمی شود کرد!
مست می شوی...و باز فرو می ریزی از مستی! مانند آن دختره «اَملی» می ریزی زمین و لامصب عجب تشبیه خوبی داشت!
معلقی. میان آسمان و زمین. میان تاریکی و روشنی. میان صدا و سکوت.
گویا باخته ای. خود را. دل را.
چه ها که نمی شود کرد...
توسط هذيان گو در 6 اسفند 1386 10:17 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (9)
|
ترك بك
(0)
دهم
تو که به هر حال نمی توانی همیشه و همیشه به سادگي به هر کوفتی که می خواهی برسی. آخر ببین! اولاً که زندگی آن طوری دیگر لطفی ندارد. هر چند که گاهاً می اندیشی این طوری هم لطفی ندارد. اما گاهی هم برعکس می بینی که از خوشی انگار می خواهی پرواز کنی که گرچه این خیلی کلیشه ایست. همه موقع خوشی می خواهند پرواز کنند. تو...تو...تو دلت آب می شود برای یک لحظه از آن لحظه های ناب. لحظه های عجیب و نابی که کاش می گرفتی شان در مشتت و خنکی و آرامش وجودت را لبریز می کرد و سرشار می شدی از او. از حس حضورش. گرم...خنک...در عین حال!
به هرحال این که تازگی ها بی تابی ات روی اعصاب است! می فهمی؟ هم روی اعصاب خودت هم او هم بقیه. چرا آدم نمی شوی؟ چه مرگی به جانت می افتد؟؟؟؟
الان خوبی؟ می شود دیگر اذیت نکنی؟ دست خودت نیست؟ روانی که نیستی آخر! این چه توجیه هایی است که می کنی؟
دست در جیب، راه می روی در ایستگاه مترو. آدم ها، مشت مشت می آیند و تنه می زنند به تو. خسته از تمامی این حرف ها، حتی نمی خواهی بهشان فحش دهی. وسوسه ی تف کردن روی صورتشان اما ولت نمی کند.
کاش دست هایت به جای این که در جیبت باشند، جای دیگری بودند که غرقت کنند در احساس تعلق و امنیت ! !
دل تنگ می شوی. بی تاب می شوی. حتی اعصابت خورد می شود و نمی دانی چه کنی و کلافگی امانت را می برد و می خواهی بکوبانی سرت را به دیوار یا گربه ای، چیزی را زیر پایت خوبِ خوبِ خوب لِه کنی شاید به آرامش برسی!
آرام باش! این نیز بگذرد!
اَه! عین این احمق ها! سریال درپیتی های تلویزیون!
چه می دانم! هر گهی که خواستی بخور!
توسط هذيان گو در 4 اسفند 1386 10:19 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (7)
|
ترك بك
(0)
نهم

دست هايت را مي گيري توي بغلت. براي آن که ديگر کسي سرزنشت نکند. آستين هايت بلند هستند. به روي خودت هيچ نمي آوري. اصلاً دست هايت را مي کني توي جيبت. مي تواني که! راه مي روي. راه مي روي. اين روزها همين طور عجيب تر و عجيب تر مي شود همه چيز. وقايع اتفاقيه گاهي از شدت پيچيدگي و غريبي سرت را به درد مي آورند.
سرد است هوا. اين زمستان اصلاً قابل درک يا توضيح نيست امسال. خيلي غريب است...حرف ها دارد براي گفتن. خودش را مي کشد اما مثل اين که نمي فهمي. خرفت شده اي شايد. حواس نداري. نمي گذارد که! مدام در توست. با تو. نيست. اما حس مي کني اش و دست هايت را بيشتر فرو مي بري توي جيبت.
لب هايت را با زبانت خيس مي کني آخر خشکي زده اند و مي سوزند چون پوستشان را به دندان کشيده اي! دست هايت پير شده اند انگار. بس که سرد است و تو فراري از دستکش که انگار وقتي دستت مي کني شان ديگر نمي تواني نفس بکشي. اصلاًدلت مي خواهد خودت را رها کني در آغوش گرمِ سرما. باور کن آغوشش گرم است. اين را وقتي لباس هايت را درآورده اي و با همان مانتوي نازک معمولي ات ساعت ها قدم زده اي در باد، فهميده اي. آن سرماي تند و تيزي که مثل فلفل قرمز مي ماند و مي کوبد خودش را به صورتت. مثل همان روز که توي اتوبوس پنجره را باز گذاشتي و سرت را بردي بيرون و داشتي در هپروت خودت سير مي کردي و محظوظ و کيفور بودي که ناگهان صداي خشمگين مسافرهاي آقا را شنيدي که مي گفتند ببندي پنجره را! بعد کدام نابغه اي مي گويد همه ي ضعيفه ها سرمايي اند؟ پوزخند زدي توي صورت آن همه مرد قلچماق! رواني شده بودند همه شان.
اصلاً ويران مي شوي يکهو! اصلاً...اصلاً...اصلاً مي نشيني و ساعت ها شکل مي کشي و رنگ مي گذاري بر کاغذ و فکر مي کني و مي نويسي و خلاصه انگار بيماري اما اين مرضي که جانت را گرفته به تو انگيزه يا چيزي شبيه به آن مي دهد. مثل يک جور شيدايي مي ماند. مثل نه، اصلاً خود شيدايي است.
ياد شيدا افتادي. چند وقت پيش تصادف وحشتناکي کرده بود توي اتوبان رسالت. تو وقتي خبردار شدي که خودش پاي تلفن بهت گفت و ديگر آب ها از آسياب افتاده بود. عجب دست فرماني دارد اين دختر...دنيا را انگار به نوعي يک nfs زنده مي بيند!
دلت براي کلاغ ها تنگ مي شود. دلت تنگ مي شود چه زود. دلت يک کلاغ مي خواهد. که مال خودٍ خودٍ خودت باشد و بغلش کني و بماند پيش تو تا ابد. و نگاهش کني با آن نگاه تاريکش نگاهت کند و ترس برت دارد که مبادا تو را بگذارد و برود...و کلاغٍ تو با تو باشد تا هميشه ي خيلي دور...
باید بروی کلاغت را برداری. بگذاری اش توی جیبت. دستت را بگیری دورش تا هم از حضورت گرم شود و هم تو مطمئن باشی که هست. بعدش را نمی دانم.
روز و شب، روز و شب، روز و شب، هست و نیست و هست و نیست و هست و نیست و بعدش دیگر قاطی می کنی از نبودنش.
مثل همین حالا.
می افتی به هذیان گویی.
توسط هذيان گو در 5 بهمن 1386 0:11 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (17)
|
ترك بك
(0)
هشتم
یک داستان مطبوع
کارمن کوچولو خیلی دختر سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره ی خاص و عام بود. مادرش شب و روز از او مراقبت می کرد، و با هوشیاری خود دیواری جلوی دخترش در مقابل دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شد، مادرش هم به شدت نگران شد، و با خودش فکر کرد:«روزی که دخترم برای اولین بار عادت ماهیانه شود، با معصومیت طلایی اش خداحافظی خواهد کرد.» مادر برای حل این مشکل راهی یافت. وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد، مثل دیوانه ها به خیابان دوید و با دسته گل بزرگی گل سرخ بازگشت. «بیا دخترم، این ها را بگیر؛ حالا تو داری یک زن می شوی.» و کارمنچیتا، شادمان و فریفته ی آن گل های سرخ زیبا، فراموش کرد که عادت ماهیانه شود. هرماه، دوازده بار در سال و برای سال های متمادی، کارمنچیتا با همین روش خر می شد و از آن حقیقت مشمئزکننده در امان می ماند.
به محض این که سایه های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر می شدند، مادرش هم گل های سرخ رادر دستان او می گذاشت.
کارمنچیتا چهل ساله شد. مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود، هنوز او را کارمنچیتا صدا می زد؛ هرچند که دیگران همه او را دونا کارملا صدا می کردند. آن سال، ماهی آمد که دیگر سایه ها زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند، بنابراین مادرش به او یک دسته گل سفید داد. «بیا دخترم. حالا که تو از زن بودن دست کشیده ای، این آخرین دسته گلی است که تقدیمت می کنم.» کارمنچیتا برآشفت. «اما مامان، من تا حالا هیچ وقت نمی دانستم که یک زن هستم.» و مادرش به او پاسخ داد:«دیگر بدتر، دخترم.» همان دسته گل سفید را وقتی که دیگر پژمرده، بی گلبرگ، خشکیده و از هم پاشیده شده بود، روی تابوت کارمنچیتا نهادند.
یک داستان نامطبوع
سن بحرانی مری کوچولو هم که فرارسید، مادرش خواست همان کاری را بکند که مادر کارمنچیتا کوچولو کرده بود، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است، یک دسته گل سرخ به او داد. اما مری کویتا از کارمنچیتا بی حیاتر بود. دسته گل را گرفت، پنجره را باز کرد، گل ها را بیرون انداخت، و عادت ماهیانه شد.
لوئیس بونوئل
نوشته شده به سال 1927
توسط هذيان گو در 2 بهمن 1386 4:39 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
ترك بك
(0)